به مناسبت سالگرد رحلت جانگداز مهندس عزت الله سحابی و هاله
پیرامون برنامه تلویزیونی هویت
بیادتلاشگر بی وقفه راه آزادی ، اندیشه وقلم شادروان زنده یاد مهندس عزت الله سحابی

پاکدلان
شمعیم وسوختن شده پیوسته کار ما
پـروانه شـاهـدست به سوز شرار ما
ظلمت ستیز وسرکش و روشنگریم وشاد
پیچیده زین سبب همه جا اشتهار ما
مـا راهیان خـانـه عـدلیم وکوی داد
پنـهـان زکس نشد ، صفت آشکار ما
در کاخ شاه وکلبه درویش مستمند
بیرون زخط عدل نشد نـور نـار ما
زردابه ای که از کش ما می کشد رقیب
بـاشـد گـواه مـردن پـر افتخار ما
مقراض دوست گردن ماراشده هدف
از مـدعـی چـگـو نـه رود انتظار ما
چون ذات ما به نور خدا گشته متصل
پـروانه نـقـد جان بدهد در مزار ما
مـا از تـبـار پـاکدلان زمـانـه ایم
بـراین مدار دست قدر زد قرار ما
«اسود» سفیر قـافـلـه سالار نـورشد
تـا مشتعل بشد چـو دل داغـدار ما

درسوگ هاله
از زندان آزادشد!
برای واپسین دیدار ،
با حکم قصاص!
قصاصی نا برابر،
جان در برابر دیدار؛
دیدارِ پدر،
در واپسین دم،
دربستر تکرارتاریخ .
نه با فریاد پیرزن ،
که فریادی از نای «ریحانه پدر»
خطاب به سنجر زمان!
الله واکبر!
« ای ملک ! آزرم تو کم دیده ام »
«وز تو همه ساله ستم دیده ام »
و ؛ چه زود ،
شحنه ی مست ،
رفت سرکوی او،
زد لگدی چند به پهلوی او.
درلحظاتی که پیکری با عزت و آوای
لا اِله ِالله
محمّد رَسُولُ الله
تشییع می گردید .
هاله به پدر پیوست و«باعزت رفت»
قامت پاکش به زمین نقش بست،
پیکر ایثار ومحبت شکست.
چونکه وفادار به میثاق بود،
شعر وفابا قلم خون سرود.
آیا پدر گفته بود:
« به زودی به من خواهی پیوست ».؟
به مناسبت روزمادر
به مناسبت روزمادر

اندیشه کودک!
به پاس آن ضربانی که قلب تو،
درانتظارآمدن من زمدرسه،
هرلحظه باغروردرسینه می زند
مادر!
به پاس خواب شکسته به چشم تو،
در نیمه های شب،
ازعطسه های بی هدف کودکانه ام،
کوشیره ی جوانی جان تو می مزد،
چیزیم نیست تاکه نثارِ رهت کنم.
هان روزمادراست.!
شرمنده می شوم در نزدهمگنان،
تا هدیه ای که درخوروالامقام تست،
آید به دست من.
هرجا که می روم،
در هرچه بنگرم،
رنگ وربای پول!،
چون غول ودیو و جن و پری های قصه ها،
دیوانه وار خنده ی دندان نما کنند.
برمن،که هستی قُلکم،ازریالها،
هرگززمرزصدنکند، یک قدم عبور.
اوسدفقر نشکنداندردیارما.
مادر!
شنیده ام که بهشتت به زیرپاست.
آن صنع بی قرین خداوند کبریاء
هر چه به نام هدیه نثار رهت کنم،
تاآن بهشت هست
باشدحقیروکوچک وبی ارج وبی بها.
امّا،
مادر!
چون خندهای من، دل افسرده ی تورا،
سرشارازمحبت ومهروصفا کند.
تادرسکوت خانه ، فقط خنده های من،
چشم تورا به رازبقاآشنا کند.
لبخند کودکانه خودرا به شوروعشق،
برپیشگاه تو،
ای مادر عزیز!
تقدیم می کنم.
به یاد استاد موسیقی شادروان جلال ذوالفنون.

شبی با ذوالفنون!
زمستات سال1343 درخیابان فرح آباد ژاله دیروز وپیروزی امروز سکونت داشتم. به معرفی برادرم با آقای محمود بقایی کرمانی آشناشدم .بقایی جوانی خوش مشرب وزود آشنابود ،این آشنایی دیری نپایید به دوستی وهمسایگی مبدل شد، بقایی به موسیقی علاقه ای وافری داشت ،نوای تاراوسکوت خانه را درهم می شکست .من در طبقه هم کف سکونت داشتم وایشان درطبقه فوقانی.
یکی دیگر از خصوصیات محمود شب نشینی در شبهای جمعه وتعطیلات بود، او در این مواقع درپایان شب نشینی به خوابی عمیق فرو می رفت ،ازخواب بیدارکردنش مکافات داشت . در یکی از خانه تکانی های شب عید نوروز بود خانمش برای
نظافت اطاق خواب، شوهرش وجابه جایی ایشان از ما کمک خواست تا اطاقش را نظافت بکند .چهار نفری رختخوابش را سردست بلند کرده اورا به اطاق دیگری منتقل کردیم. آقا از خواب بیدار نشد که نشد . با این وصف وقتی درمجلسی نوای موسیقی بلند می شد، خواب به چشمش راه نمی یافت.روزی زنگ درآپارتمانی که من سکونت داشتم به صدا درآمد .در را باز کردم آقا محمودرا خیلی بشاش وسرحال دیدم ،تاری دردست داشت .گفت: مدتها بود دنبال تاری با مهر «یحیی» می گشتم تا لاخره آنچه را آرزو داشتم یافتم. درنظر دارم برای کوک آن از استاد ذوالفنون دعوت به عمل بیاورم ، من آوازه استاد را شنیده بودم ولی افتخار حضور اورا نداشتم.سپس اضافه کرد شب خوشی را خواهیم داشت . به او تبریک گفتم .چند روزی سپری شدو شب موعود فرارسید. به عیال گفتم من خودم را به خواب می زنم حوصله شب نشیی اصلاً ندارم، اگر محمود آقا آمد بگو قدری کسالت داشت خوابیده ، هر چند، مشتاق دیدن استاد ذوالفتون بودم . کم کم داشت پلکم سنگین می شد وخواب به چشم بیدارم راه می یافت ، که زنگ در به صدا درآمد . پتو را روی سرم کشیدم ، وقتی او مرا دربستر دید گفت: چه شده که سرشب خوابیده . خانم گفت قدری کسالت دارد.بدون تعارف به داخل خانه آمد پتورا کنازد وگفت: پاشو، دوایت در مضراب استاد است، بایک پنجه ساز استاد حالت خوب می شود. .زورم به او نچربید مرا به حضوراستادبرد ودربزمی سه نفره بنشاند و مرا به عنوان شاعر معرفی کرد. ,
تا پاسی از شب ساز بود وآواز بود وشعر. واقعاً مضراب استاد اعجاز می کرد.شعر
شبی با ذوالفنون!
یادگارآن شب است ، شبی بی تکرار و تجدید دیدار.
* * *
تا زخمه ای به تاربزد دست ذوالفنون ،
مارا کشید یکسره در وادی جنون .
افسانه بود ساز نکیسا و باربد
،
بنگر فسانه راکه حقیقت بشد کنون .
مضراب او، به سیم چو می گردد آشنا،
ساحر شود اسیر،بدان ساز پرفسون .
با پنجه اش به رقص درآید ، سه تار وتار،
با زخمه اش به ناله شود چنگ وارغنون .
تارش غذای روح پریشان آدمی ست ،
تا می کشد زپرده عروس سخن بُرون .
«شوری» که پنجه اش فکند دردل سه تار،
شیرینی اش زقند خراسان بود فزون.
«ماهور» و«راست پنج» و«همایون»و«چارگاه»،
در پنجه اش ، اسیر وسرافکنده و زبون .
مقهور زخمه اش شده هر نغمه در «سه گاه» ،
سازش به هر« نوا» بکند دل زهر شُجُون .
درمحفلی که نفمه ی سازش رسد به گوش،
باگوش دل حقیقت این گفته آزمون.
« اسود »زفیض زخمه ی ساز فسونگرش،
بر کعبه ی « جلال »هنرگشت رهنمون .
نوروزتان پیروز وهمه روزهایتان نوروز
تسلیت
مردی ازتباردرست اندیشان دارفانی را وداع گفت!
مهندس سیّدمحمّدوحید میرزاده ازخانواده ملّی مذهبی ها به یاران دیرینش مهندس سحابی ، هاله و هدی پیوست
این رحلت جانگداز به خانواده محترم وهم اندیشان آن زنده یاد تسلیت باد.یادوخاطره اش را همیشه گرامی می داریم.

( به یاد وحید میرزاده)
مهندس رویا ها
به قلم آقای رضا علیجانی به نقل از سایت ملّی مذهبی ها
چه سال شومی بود این سال 90 برای ما (ملی – مذهبیها) ؛ نقطهچینی از مرگ : مهندس (سحابی)، هاله، هدی و حالا در آخر سال وحید (میرزاده).
یک راهپله بیشتر فاصله نبود بین آپارتمان ما و محل کار وحید. معمولا هفتهای یکی دو بار پایین میرفتم از پلهها برای دیدناش. گویی از آسمان رویا به زمین واقعیت و گهگاه نیز او این پلهها را، به عکس، بالا میآمد.
بسیار میگفت از خودش، سیرش و سرنوشت نسل ما ؛ هر چند سرگذشتی متفاوت داشتیم ، اما بسیار شبیه بود رخدادهای پیش آمده برای نسل مان.
وحید در اوان جوانی با جنبش مسلمانان مبارز (امت) کار کرده بود در کرمانشاه و چه بحثها و سخنرانیها کرده بود برای دیگران – که از یاد آوری اش گاه خنده اش می گرفت - و چه چالشها و فشارها و بالا و پایینها که گذرانده بود تا مسیرش افتاده بود به تهران. او جزء جمعی بود که جدا شده بود از گروهش و خانه پدری. همچنان بر این عقیده بود اما نقد میکرد خود و برخی دوستاناش را برای تقاضای آن موقع شان برای توقف و انحلال جمع و احترام می گذاشت به دست اندرکاران خانه پدری. برافروخته بود از چپگرایی و چپزدنهای بسیاری گروههای سیاسی در اوان انقلاب که بیتجربه بودند و بیدانش و یا بسیار ذهنی بودند و آرمانگرا.
درس خوانده بود، شده بود مهندسی قابل، دقیق، سختکوش و درستکار. اگر همه چیز مملکت سرجایش بود شاید شایستگی داشت برای بر عهده گرفتن بخشی از اداره امور و چرخاندن چرخ مملکت لااقل در بخش مسکن.
در ادامه به نشریه «احیاء» رسیده بود و همکاری کرده بود با آقای یوسفی اشکوری و برخی دوستان دیگر در انتشار آن. و در امتداد این نقطهچین پیوسته بود به مجله ایران فردا و شده بود دبیر سرویس تاریخ. معرفی نهضت مقاومت ملی در تاریخ شفاهی که در آن سرویس راه افتاده بود بر دوش او بود. و چه تلاشها کرد در شناساندن دکتر مصدق و نهضت ملی با کمک از ارتباطگیری با نویسندگان و محققان به نامی همچون زندهیاد سرهنگ غلامرضا نجاتی و دیگران.
در جریان ملی – مذهبی نیز از فعالان بود و در انتخابات مجلس ششم نامزد ما بود در کرمانشاه. بسیاری از روشنفکران و فعالان مدنی ، اهل تسنن و اهل حق، دانشجویان و بازاریان ملی و... از او حمایت کرده بودند و ستاد انتخاباتیاش شده بود چشم و چراغ تحولخواهان. و همین ترساند اصحاب استصواب را از او. و در حالی که از فیلترهم هیئت اجرایی (وزارت کشور) و هم هیئت نظارت (شورای نگهبان) گذشته بود ؛ درست شب انتخابات (پنجشنبه شبی بود) نام او را حذف کردند و در فهرستهای کاغذی که بالای صندوقها نصب بود روی اسم او را با ماژیک خط کشیدند. بسیاری میگفتند در نظرسنجیهای داخل شهر او نماینده اول شهر بود. پس از انتخابات نیز میگفتند به خاطر دیر هنگام حذف کردن وی از لیست رسمی انتخابات ، رای انبوهی به نام او در صندوقها ریخته شده بود.
این ناملایمات اما او را نه خسته کرد و نه مایوس. سعی وافری داشت در بزرگداشت شخصیتهای ملی و یادنامههایی که با همت و حتی گاه با سرمایه شخصی در میآورد. برای داریوش فروهر، دکتریدالله سحابی و... و یادنامههایی که گاه در نشریات بومی در می آورد مثلا برای دکتر سنجابی و... .
همیشه ته لهجه شیرین کرمانشاهیاش فرایادمان میآورد خاستگاه او را. به شوخی «روله پهلوان» میخواندمش و به طعنه میگفتم شهر شما تنها شهری است که در ورودیاش تابلو زدهاند «به کلانشهر کرمانشاه خوش آمدید!»
در جمعها و جبهههای مختلف کردی فعال بود و در همه جا سخناش دفاع از حقوق مردم کرد اما در چارچوب منافع ملی و حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور بود. در این حوزه گاه بحثهای داغی با هم داشتیم. مخصوصا وقتی قرار بود پیشنویس منشور حقوق و مسئولیتهای اقوام برای ملی – مذهبیها آماده شود. رفاقتمان اما، علیرغم برخی اختلافنظرها، در مسائل سیاسی و یا مسائل داخلی ملی - مذهبی، همیشه برقرار بود. و علیرغم گاه حساس بودن و زودرنجبودناش و یا سختگیریاش در روابط با دیگران، کریمانه و راحت میشد با او پیشنویس نوشتههای جمعی تهیه کرد. در بیشتر مواقع رفاقت و صداقت برایش مهمتر از عقاید و نظرات سیاسی بود و گاه وصل و قطع ارتباط هایش، چه در حوزه شغلی و چه در حوزه سیاسی و فرهنگی از منظر عاطفی و اخلاقی بود تا ملاک و معیارهای خشک سیاسی و تشکیلاتی. به نظم و سلسلهمراتب، سختگیرانه باور داشت. اما با گفت و گو انعطاف هم به خرج میداد. این ها را که میگویم نه برای تخلیه غمخاطره و بغض درگلوست ، برای اندیشیدن به رنجی است که میبریم و این جزئیات خود نشانگر مسائل کلان جامعه ما و فضای سیاسی – روشنفکری آن است.
وحید دوستان زیادی داشت. سرنوشت آنها، سرنوشت نسل ماست. سرنوشت نسلی که سرگذشت شان مرا به یاد آن دیالوگ فیلم «روز واقعه» می اندازد که آن مسیحی در پی سروش غیبی «هل من ناصرنی» حسین در انتها می گفت : حقیقت را تکه پاره دیدم که بیانی بود از ظلمی که بر حسین و یارانش رفته بود. اینک حقیقت زندگی وحید و دیگر هم نسل های آرمان خواه اش – در جریان های مختلف فکری و سیاسی - نیز تکراری است از همین سرگذشت و همین بیان : عشق بزرگ او، مهندس (سحابی) روی در نقاب خاک کشید، هاله و هدی مظلومانه رفتند. تنی چند از دوستاناش آواره دیار غربتاند، برخی در رفت و آمد بین خانه و اطلاعات و سپاهاند و تحت فشار شدید. برخی در زنداناند و در بند عمومی، برخی نیز زیر فشار شدید بازجوییاند ؛ این «برخی» همه اسم دارند ولی چه اهمیتی دارد که بگویم مسعود و علیرضا، سعید و محمود، احسان و سعید، تقی و مرتضی و... و یا هر اسم دیگری. این حروف سیاه بر صفحه کاغذ سفید نشانگر سرنوشت یک نسل آرمانخواه است ؛ اما آن بخشی که هنوز سرپا هستند و افتاده و خسته و پشیمان نشدهاند. هر چند تجربه بر تجربه اندوخته و بسیاری از نظراتشان را تغییر داده یا تکمیل کردهاند ، همچون خود وحید.
چه نیازمندم به خاطرات گرم و آرامبخش دوستان صاف و یکرنگ از میان انبوه دوستان هم نسلام. خاطرات پلههایی که پایین میرفتم به شوق برای دیدن وحید «روله پهلوان» و فرود آمدن از رویاپردازی های ویژه ی آن نسل به نگاه عینی و مهندسی و حساب و کتاب و پروژه و برنامه برای هر رویا که در فضای اتاق او موج می زد. و چه خوش بود وقتی او از پلهها بالا میآمد برای فاصلهگیری از خطکش و نقشه و ورود از دنیا ی « اعداد » به دنیای «حروف » و کلام و زبان و رویاپردازی مشترک. چه رفت و برگشت مبارکی است این سیر صفا – مروهای نسل ما.
اما اینک وحید در بالا رفتن از پلهها دیگر - بیانصاف - جلوی آپارتمان ما نایستاده است، رفته است تا بالا، تا انتها . نمیدانم چرا سکانس به دریا رفتن خسرو شکیبایی یادم میآید در فیلم هامون.
چه نسل شگفتی بود (و هست) نسل دهه50، چه فعالیتها و چه سیرها و سرنوشتهایی داشتهاند. داستان اما هنوز تمام نشده است. ولی به قول دوست عزیزی چقدر دوستانمان دارند زود زود میروند و تنهای مان می گذارند. مگر تن خسته و رنجور این نسل پرماجرا، چقدر تحمل دارد. داس مرگ به دوستان هم نسل ما رسیده است. پیر شده ایم این قدر و نمی دانستیم !؟
شاید وحید راحت شد از غم های فروخورده این نسل و این روزگار تلخ برای مردم و میهن ما، اما کاش بودم و برای آخرین بار سنگینی تن بیمار اما پرمهرش را بر دوشام احساس میکردم، حیف.
مدتی است سینهام سفت میشود از شنیدن خبرهای بد و ناملایمات زمانه و بی مروتی های برخی مردمان آن . نمیدانم تا کی این تلنبه سرخ میخواهد کار کند برای این تن رنجور و روح آزرده از غمهای روزگار. ممکن است نفر بعدی هر یک از ما باشیم. پس هیچ انرژی و توانی را مصرف نشده ! باقی نگذاریم. چقدر کار مانده روی زمین ، به قول هدی صابر.
فردای بهتر برای فرزندان این سرزمین از میان همین تلاش ها و سعی صفا- مروه ای امثال وحید و هم نسلان اش و انرژی سرشار و رویا پردای های نوین نسل بعدی اش ساخته می شود .
وحید عزیز ؛ زری خانم (همسر مهندس سحابی) خوابی دلنشین دیده است. «هاله» گمشده ما از دریا بیرون آمده است صحیح و سالم، زیبا و باطراوت. تو کی از دریای رویای نسل ما بر می آیی ، تویی که می خواستی آرمانت را نه در رویا بلکه در زمین سفت و سخت ما بسازی. تو مهندس قابلی بودی .
یادت به خیر و راهت پر رهرو باد
رضا علیجانی
به یاد اوّلین سالگرد خاموشی استادکیومرث مهدوی رئیس انجمن شعرای ایران (خدیو)
اوست پایدار
یک سال گذشت،سخت وجانکاه!
از سـیـنـه کـشـم زداغ وی ؛ آه .

استاد کیومرث مهدوی «خدیو» رئیس و بنیان گذار انجمن شعرای
ایران (خدیو) هنگام آوای ملکوتی اذان ظهر روزشنبه 89/11/30 به معشوق ازلی پیوست. پیکر پاکش را درگلستان هنرمندان بهشت زهراس قطعه 88ردیف 142-29 به خاک سپردند.
دریغا، خـدیـو ازجـهـان رخـت بست دل یک به یک دوستان را شکست
بشد خـــانه ی شــعر ، مــاتـم سـرا چو پیمانه بشکست و پیمان گسست
یاران!
چگونه باید، باور کنیم ؟!
مرگ شکوفه را
تابوت غنچه را
برشاخسارِسبزِ
دَری شعرپارسی.!
ناباورانه، یک سال از مرگ جانگداز و خاموشی استاد کیومرث مهدوی «خدیو» شاعر نامی معاصر ایران گذشت . امّا یاد و خاطره اش برای همیشه در خاطره ها زنده است .کیومرث مهدوی رئیس و بنیان گذار انجمن ادبی «شعرای ایران» (خدیو) درسال 1312در شهر شاعرپرور کرمانشاه در خانواده ای اهل فرهنگ و هنر دیده به جهان گشود. او شاعری را در «انجمن ادبی کرمانشاه» که به همت پدر فرزانه اش زنده یاد حاج مرتضی مهدوی تأسیس شده بود، فرا گرفت و در اداره روزنامه آیینه روز که به صاحب امتیازی و سردبیری آن شادروان منتشر می شد قلم می زد و یار و مددکار پدر بود. در سرلوحه ی آیینه روز این بیت زیبا می درخشید.
آیینه چو نقش تو بنمود راست خودشکن ،آیینه شکستن خطاست
عاقبت آیینه شکنان ، با رویداد کودتای ننگین 28امرداد1332 آیینه روز را
مانند هزاران آیینه دیگر که زبان گویای مردم ایران بودند، شکستند.کیومرث، سیاست را با کیاست در مکتب پدرآموخت و در نوجوانی برای سرنگونی حکومت دست نشانده قوام االسلطنه همراه با کفن پوشان آزاده کرمانشاه به معیت پدر راهی تهران شد و پیروزمندانه به کرمانشاه بازگشتند.
جد پدری خدیو شادروان حاج آقا مهدوی می باشد که در کرمانشاه «مدرسه مبارکه مهدوی» را پی افکند و جاوید نام، شهیدسیدحسین کزازی دائی پدر خدیو مدرسه دخترانه «عصمتیه» را که با کارشکنی شدید متّحجران مواجه شد، بنیان نهاد. این عمل، کوردلان را که مخالف درس خواندن نسوان بودند بر آن داشت تا کمر به قتل آن بزرگوار بستند و سرانجام این هم سنگر زنده یاد مدرس ، در دوره های دوّم و سوّم مجلس شورای ملّی را به شهادت رساندند.
شرح خدمات شادروان کزازی به تفصیل در تاریخ مشروطه ایران آمده است . گزیده ای از اشعار خدیو در سال 1334 با تخلص «نجید» به نام«عشق جاویدان» در کرمانشاه به زیور چاپ آراسته گردید. این اثر در سال 1388 به همت سرکار خانم منور قائدی مدیر انتشارات اوین در تهران تجدید چاپ شُد. ناگفته نماند، درگذشت پی در پی همسر، مادر و پدر موجب عدم تحرک خدیو در نشر آثارش گردید. امید است، بازماندگانش با تدوین و نشر «کلیات خدیو» که می تواند میراثی گران بها برای ادب کهن فارسی باشد، آرزوی دیرین او و دوست دارانش را برآورده کنند. در رِثای استاد خدیو ، شعرای صاحب نام ، خصوصاً اعضای انجمن استادانه، دادِ سخن داده و سوگنامه ها سروده اند، که با اظهار لطف به اینجانب به احترام یار دبستانی استاد، نسخه ای از سروده هایشان را ارائه فرموده اند که به موقع برای تجلیل از مقام ادبی استاد استفاده گردد. چون متأسفانه استفاده ازهمه آن چامه و چکامه ها در این وجیزه مقدور نبود. لذا، با عرض پوزش از شعرای گرانقدر به قید قرعه ابیاتی چند از اشعار نغز آقای جلال مهدیانی سرکانی، برای درج دراین مقاله انتخاب گردید.
روحش شاد وراهش مستدام باد.
خدیو ملک سخن
خـدیـو ملک سخن، مـهـدوی پـاک نهاد
که یـافـت «انجمن شاعران» از او بـنـیـاد
نـمـود خـرقـه تـهـی روز سـی ام بهمن
هزار و سیصد و هشتاد و نه، نه کم نه زیـاد
روان بـه جـانـب فردوس شد بـه آسانی
چو بست دیـده خـود زین جهان پـر ز فساد
شـدنـد اهـل ادب غـرق مـاتـم و انـدوه
از ایـن مصیبت عظمـی که اتـفـاق افـتـاد
چو روح وی زتنش شد رها و کرد عروج
از ایـن جهان پـر از رنج و فتنه شـد آزاد
به دوش مردم گوهرشناس، شد تشییع
چـه کس دفینه مـا را بـه زیر خاک نهاد
به خاکِ رَی، به دلِ قطعه ی هنرمندان
به راحـتـی بغنود آن ادیب فـاضـل راد
به گریه گفت «جلال» ا ی دریغ وصد افسوس
«خدیو» آن گل زیبا چرا ز شاخه فتاد
***
اثری به یادماندنی از استاد کیومرث مهدوی «خدیو» ، تقدیم به صاحبدلان .
نقش آفرین
کاشکی نـقـاش بودم ،نقشِ زیـبـا آفرینی
نقشِ رویـی مـی کشیدم رویِ یار نازنینی
کاشکی نقاش بودم، مهروماهی می کشیدم
مِـهـررویِ دلـفـروزی، رویِ ماه دلنشینی
کاشکی نقاش بودم، ناز و قهری می کشیدم
قهرِسنگین دل نگاری، نازافسونگر قـرینی
کاشکی نقاش بودم، شام تاری مـی کشیدم
شامِ تـارِ کفرِ زلفی خفته بـر صُبحِ جبینی
کاشکی نقاش بودم، موج اشکی می کشیدم
موج اشکِ بی قراری،داده ازکف عقل ودینی
کاشکی نقاش بودم، دود آهی می کشیدم
دودِ آهِ سینه سوزی، رفته تا عرشِ بـرینی
کاشکی نقاش بـودم، انتظاری مـی کشیدم
انتظار بـی شکـیـبـی ، درنـگـاهِ واپسینی
لیک تا از نقش مهری، جان مشتاقی بسوزد
همتی خواهم «خدیو» ازطبعِ شعرِآتشینی
آقای مهندس علی اصغر فراز رئیس «انجمنِ شعروادب وقلمِ فرهنگ وارشاد اسلامی شمیرانات و شمال تهران» با نشأت از غزل «نقش آفرین» چامه ای با عنوان «شاعر نقش آفرین» درنعت استاد خدیو سروده است که در نوع خود بی نظیر می باشد. در مقدمه غزل شاعر نقش آفرین آمده است.
«این غزل را که تحت تأثیر غزل نقش آفرین جناب استاد کیومرث مهدوی «خدیو» رئیس انجمن ادبی خدیو شعرای ایران سروده ام و در حقیقت استقبال و تضمینی از غزل مذکور می باشد تقدیم حضورشان می نمایم.
شاعرنقش آفرین
تـو خـدیـو شاعران نـامـی ایران زمینی
صاحب اشعار ناب ودلکش و نقش آفـرینی
گفته ات ازدل برآید لاجرم بردل نشیند
در بیان سوز و احساس درون والا ترینی
دل به آتش می کشد نقش خیال انگیز شعرت
شاعری نقش آفـریـنِ طبع شعر آتشینی
در نگارستان دل تـنـهـا تـوان تصویـرکـردن
«دودآه سینه سوزی رفته تا عرش برینی»
صد هـزاران نکته در اشعار پُـر بـار تـو پیدا
زین سبب شایسته صدها هزاران آفرینی
بَـر تو روشن پیچش مو هم اشارتهای ابـرو
درمیان نکته دانان نکته سنج و نکته بینی
شهد گفتار تو چون حافظ عجب بردل نشیند
همچو حافظ، صاحب گفتار نغزدل نشینی
بر«فراز» عالم شعروادب خوش می درخشی
برخدیوان سخن حـقّـا «خدیو» راستینی
در خاتمه دو شعرکه مابین این جانب« اسود» و استاد« خدیو» به طنز مبادله شده است، نقل می گردد.
داغ دل
اثر استاد کیومرث مهدوی خدیو رئیس انجمن ادبی خدیو (شعرای ایران)
ای جان و تن و روح من ارزانی تو
هر چیز که دارم همه قـربـانی تو
در دام منی راه بـه جـایـی نبری
داغِ دلِ من خورده به پیشانی تو
داغ دل
اثر اقلِ انجمن خدیو (شعرای ایران) فریدون ضرغامی «اسودالشعراء»
دریای خزر، حقوقش ازدست برفت!
کنسرسیوم دوّم شـد و قصه نفت
در دل غم بحرین و مـدایـن کم بود،
این داغ فزون شد و روانم را تفت
درگذشت زنده یاد علی زرین
به نام خدا
وقتی ایمیل« اراده برتغییر خویش» را می خواندم وبه آرزوهای بر باد رفته
می اندیشیدم، بُغض به شدت گلویم را می فشرد وبهانه ای برای جاری شدن
اشک می جست، که به نا گاه چشمم به خبردرگذشت حاج علی زرین درهفته نامه آوای کرمانشاه افتادوچشمان خون پالایم صفحه ی گشوده هفته نامه را خیس کرد.یادوخاطره آن روزنامه نگار متعهددرتهییج مردم برای ملّی شدن صنعت نفت هیچگاه ازخاطره مردم آزاده کرمانشاه زدوده نخواهدشد. اودلباخته راه ومکتب مصدق بود ورفتارآن آزاد مرد را سرمشقی برای دولتمردان وطنخواه می دانست. مصدق ازتحریم نفت خم به ابرو نیاورد و مرزهای مملکت را به روی ورود کلاهای غیرضروری ازکشور های بیگانه بست. لباس از بافته های وطن می پوشید تا ارزش استقلال را با عمل به همگان بیاموزد وفرزندانش را ازآوردن پزشک خارجی به بالینش منع کردبه مطبوعات با صدور بخشنامه ای آزادی بخشید. روی همین اصل بود که در
مدت زمامداریش یک فقره دزدی واختلاس از بیت المال اتفاق نیفتاد.که برای دشمنانش که هنوزهم از نامش و حشت دارند پیراهن عثمان گردد. به راستی اگرحکومت ملّی مصدق با کودتای ننگین انگلیس وآمریکاوفرزندناخلف وطن باهمکاری ضمنی همسایه شمالی صورت نمی گرفت ،امروزایران عزیزما درردیف کشورهای پیشرفته جهان قرارداشت. وباداشتن بیش ازهزاران سال تاریخ مدون، برای رهایی از بن بستهای بی تدبیری نمیگفتیم چه بایدکرد؟. رفتارمصدق«زرین» هارا پرورش داد که تا واپسین لحظه زندگی بیادش اشک می ریزند .
روحشان شادوراهشان مستدام باد.

|
یلدا - استقامت
یلدا
یلدا! بنام پاک توسوگندمـی خورم
نامت به قلب ملّتِ ماجاودانه است
یک شب،گرت بنام تو،تقویم زدقلم
ترجیع بندشعربـلـنـدزمـانـه است
***
«تاشثایق هست زندگی بایدکرد»
سهراب سپهری
استقامت!
من شقایق نیستم ، بایک نسیم
زندگانی رازکف آسان دهم!
سروهستم.
سروپابرجا منم،
استقامت می کنم.
با خروشان تُندروسیل حوادث
می ستیزم،
روز وشب.
پنجه درمی افکنم.
تاکه خورشیداست وماه
زندگی بایدکرد.
زندگی چون حافظ.
زندگی چون سعدی.
زنده بایدبودن،
مثل فروسی،
ومثل عشقی.
چون مصّدق؛
سرافرازوبلندآوازه،
زنده بایدبودن.
زندگانی؛هیجانی زیباست!
می ستیزم،
که غراب، رخت ازخانه ی ما بربندد.
بگریزدکرکس.
تاکبوتر،
بگشایدپروبال.
زندگی بایدکرد.
باچنین رغبت وحال.
به امیدآن روز،
زنده بایدبودن.

محرم وآذرخونین
پیغام حسین(ع) امروز جهان تشنه ی پیغام حسین است بـرتـارک عالم همه جا نام حسین است آن قِصه که شد از غُصه اش پشت فلک خم بی شبهه توان گفت که آلام حسین است آن تازه جوانی که بیاموخت جهان را آیـیـن وفـا اکـبـر نـا کـام حسین است شامی که دراو چهره ی خورشید حقیقت بـنمـود افـول ابـدی شام حسین است گـوی شرف وعـزت وآزادی ومـردی درعرصه ی چوگان جهان رام حسین است به به که چه زیباست به تن رخت شهادت این جامه فقط در خور اندام حسین است خـونـی که بـشد زیـنـت انـدام شـهـیـدان بـر ذ مه ی ابناء بشر وام حسین است هـر کس کـه درین بـاغ نـهـالی بـنشانـد سوگند به حق هم ره وهم گام حسین است پـیـروزی مـردان خـدارا بـکـنـد لـمـس آن دیده که نا ظر به سر انجام حسین است « اسود» سر تسلیم به ظالم نکند خم تا شیوه ی او پیروی از مام حسین است ========================================== «فاجعه کربلا و درخشش جلوه آزادگی حسین ، هنگامی آغاز شد که حسین با انجام اصل دینی امر به معرف نسبت به قدرت حاکم ستمگر و خودکامه زمان اعتراض کرد ودر پی آن با هجوم عوامل حکومت جایر روبرو شد اما سرفرازانه ایستادگی کرد و در این راه جان خود و همراهانش پشتوانه تاریخی اصل آزادگی انسان ها در برابر مستبدان شد . به همین دلیل نام و راه حسین در درازای تاریخ بشریت جاودانه است» گفتاری ازحسین بن علی ع من می روم، به سوی مرگ.! به سوی شرافت و... مرگ برای مردعارنیست . آنجا که مرد حقیقت می جوید، مرگ حقیراست. نیک مردان جان می بازند، تاباتبه کاران همگام نشوند. من اگرکشته شوم پشیمان نیستم . واگرزندگی کردم ملامتی ندارم. مرگ ازبندگی ومذلت گواراتر است. *** آذررماه همه ساله دو خاطره تلخ را برای مردم آزاده وحقشناس ایران تداعی می کند. 1 – خاطره جانگداز حمله ددمنشانه سربازان نظام شاهنشاهی به حریم مقدس دانشگاه تهران وشهادت سه دانشجوی متعهدومبارز. قندچی * شریعت رضوی* بزرگ نیا * یادوخاطره آنان را گرامی می داریم 2- شهادت زنده یاد،دکترکاظم سا می «درخلوص منت ارهست شکی تجربه کن کس عیارزرخالص نشناسد چو محک » خواجه حافظ ماده تاریخ به مناسبت شهادت دکتر کاظم سامی
=========================================
دشنه رادیـدچواندرکف قاتل خندید
شدازآن هیبت مردانه به تکبیرمَلَک
گفت مأموری ومعذوربه قاتل«سامی»
ازچه افتاده به تردیدوفرورفته به شک
«درخلوص منت ارهست شکی تجربه کن»
«کس عیارزرخالص نشناسد چو محک»
ضربه مهلک جانی چوفرودآمد،شد
خم ازاندیشه نا پخته اوپشت فلک
به کجاشکوه ازاین فاجعه باید بردن
چه کند گندزدایی چوبگندید نمک
برص افتاده به ارکان وطن درهمه جا
برحذرباش توای خواجه نیفتی به بهک
خُنُک آن کس که به یک رنگی ومردی سرداد
کرداین عاریتی منزل دنیارافک
واپسین لحظه علی(ع) واربگفتا «سامی»
یارب آسوده شدم،ای وطن الله معک
سال سرباختنش رازجُمل پرسیدم
آمداین جمله نثارش«غَفَرَاللهَ لَک» *
-----------------------------------
* خدایش بیامرزاد. سال 1367
پایان خرنامه
اگردل ازکسی آزرده داری زخـرآمـوزرسم بـردبـاری
ساقی نامه
وختم کلام=
4
بیاخَرکچی بشد گاه راز
بـده آن مـی پرزسوزوگداز
که عقل وخِـردرارباید زسر
کند آدمـی را همانـنـد خر
بده جام باده که شادی کنم
زدوران دیـرینه یـادی کنم
که تا ازطویله شدم سوی باغ
بشد نـام مـن مُفتخربـر اُلاغ
زبس جو بخوردم دراین روزگار
فـتـاد عـاقبت لثه هایم زکار
بـده آبـجـورا بـه آهنگ نـی
که تا غرقه سازم جهانی به قی
ازآن می که وجـدوسـرورآورد
به خـرهـای بی زور، زورآورد
ازآن می که باآن عَروعَرکنم
بـه پـا محشروعـالمِ خـرکنم
ازآن مـی که عقل ودل ودیـن بـرد
که خر چون خورد بـر خر نـر پـرد
بـگوکـاروان را که آهسته رو
خـر بـا تـمـدن خوردآبـجـو
بده ساقی آن می که خون آورد
بـه مـغـز جـوانـان جنون آورد
بـیـا ساقیا مـی بـده مـی بـده
بـده تـا تـوانـی پـیـاپـی بـده
ازآن می که درسفرۀ خان بود
زخـون دل مـرددهـقـان بود
ازآن می که بـاشـد به دربار شاه
کند کوهِ هَر مشکلی را چو کاه
از آن می که انسان بی مغز وهوش
کندبـا حماقت به پیمانه نوش
خرازباده نوشی چو طرفی نبست
بزد جُفتک وجام باده شکست
خرنامه قسمت سوّم اندرصفات خریت
3- نکاتی درصفات خریت
درطـویـلـه هـمـگـی آزادیم
همقطاران هـمـه بـی آزارنـد
خرِخـوش طینتِ مـادرزادیم
نه پـی جنگ وجدالیم وستیز
نـه پـی کُشـتـنِ هم جلّادیم
نـه پـی سـرقت بیت المالیم
نه به نـاموس کسی قوّادیم
نه غم مجلس ودولت داریم
نکنیم شـکوه و نـه نـقـادیم
نه به یارانه دل ما شاد است
نه به این جیفه دل ودین دادیم
تا که جـان دربـدن مابـاشد
بـارِمـردم بـکشیم وشـادیم
درگَـه کـار وزمـان کوشش
تُـنـدرو،مـثـل قـطـاروبادیم
نکنیم قرض زبیگانه وخویش
تاکه بازحمتِ خویش آبادیم
چـون بنایـی زعمل بنهادیم
همه زحمتکش وآمادهِ کـار
درخـریّت هـمـگی استادیم
گـرکه ظلمی بشودجانب ما
لَـگـدانـدازوچَموش ورادیم
همه درشیوه ی دیرینه خود
پـیـرو،رسـم وره اجـدادیم
نه گداهست ونه شَه دراسطبل
همـگـی تـابـعِ عـدل ودادیم
سر نپیچیم زِرَسم و ره خویش
تـا نگو یند کـه حـزبِ با دیم
این صفاتیست که دل برده زما
زین سبب دل به خریّت دادیم
----------------------------------------------------------------
درصورت باز نشدن تصویر ها ازفیلترشکن استفاده شود.
خرنامه قسمت دوم

" alt="" /> خرنامه =2
درتکمیل خریت
ای کُرّه صبر کن تو زمانی که خرشوی
چون خرشوی به عالم مـا مفتخرشوی
راحت زرنج ومحنتِ ایـن روزگاردون
آسـوده ازفـغـان وغم وشوروشرشوی
خرباش وخویش رابرهان از غم جهان
تـا کـی اسیرمنت هـربـی پـدرشوی
خررانه رنج وظلم وزیراست ونی وکیل
کز دستشان چونسل بشرخون جگرشوی
آری ، سـعادتیست کـه درروزواپسین
اندر گروه خـرشده ومـاچـه خـرشوی
پِهن1 تـورادوای بصرچـونـکه می کنند
بااین خصیصه درهمه عالم سمر2شوی
گرشاعری به مثل من ای کُرّه خربدان
ازآغـل وطـویـلـه خوددر به درشوی
----------------------------------
1- درقدیم معتقد بودند سرگین (پهِن) ماچه الاغ (خرماده) خاصیت درمانی دارد، براین اعتقاد پِهن الاغ ماده را برای ضدعفونی کسانی که مبتلا به چشم درد می گردیدند مانند اسفند دود می کردند .
2 - سمر = افسانه
" alt="" />
درصورتی که موفق به دیدن عکس وتصویرها نشدید از فیلترشکن استفاده نمایید .
خرنامه
خرنامه =1
مقدمه : روزی درایران حزب سازی و به عبارتی دیگرحزب بازی رایج شده بود وازدرودشت وکوی وبرزن مثل قارچ حزب می رویید ، از قبیل حزب آریا ، حزب سو مکا ، حزب حـلقـه ،حزب خـلق ، ،حز ب ذوالفقار، حزب اراده ملّی ، حزب مردم ، حزب عدالت ، حزب ، ایرانیان و ……………
بیشتر این احزاب موقع انتخابات قد علم می کردند .
عده ای شبه رجال برای تخطئه وتمسخر این قبیل احزاب اقـدام بـه تأسیس حزب خـران کردنـد. وشعار اصلی آنها در این بیت خلاصه مـی شد .
«گاوان وخران بار بردار به زآدمیان مردم آزار»
ناگفته نماند اعضای استخدامـی ایـن احـزاب فـرمـایـشی بـرای آشفته کـردن کشوروتضعیف دولت ملّی دکتر محمّد مصدق که بـه آزادی احـزاب و مطبوعـات معتقدوپابند بود. اغلب باچاقو وکارت و قمه به جان یکدیگر می افتادند.
در این پست وچند پست دیگر قسمتی ازوصف الحال حـزب خـران که درسال 1332سـروده شده است نقل می گردد .
مقدمه ای درخرّیت
بشنوید این قصه در وصف خـری
کـاوّ لین خـرشـد، بـه روزداوری
آن خری کزجمله خرها خرترست
مادر وجد و پدر جدش خـراست
آن خری کاو را نباشی ترس وبیم
ازخــردجــال وشـیطان رجـیـم
آن خـر عیسا که انـدرکعبه رفت
درخریت آتش حرصش به تفت
بـرخـر عیسا زمـا خـرهـا درود
بعدازآن برجمله ی خرها سجود
عرعری سازم زقلب خود به پـا
تـاشوم بـاجمله خـرها هم صدا
عرعری از قلب پـر سوزوگـداز
تـا کـه بـا خـرهـا کند رازونیاز
ول کنم افسار کِلکِ خـویش را
تـا کـنـم درمـان قلب ریش را
***
بــر الاغ قـبـرسـی از مـاسلام
ایـن وجـیـزی بود از لب کلام
بـرخـرچابک درودِ بی قـریـن
تـاکه بـاشدنسل خرروی زمین
هفدهم شهریور - و دسته گُل جدیدچینی!
به مناسبت هفدهم شهریور 1357
إنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ
(درحقیقت خداحال قومی راتغییر نمی دهد تاآنان حال خود راتغییردهند) قرآن کریم
گُلِ آزادی
به کجا می روی ای فرزندم؟
به کجا!؟
آسمان را بنگرتاریک است،
وبه سرابرسیه دل دارد،
هوس باریدن.
هوس،بارشِ رگباری سخت.
من ، ازآن می ترسم،
بشکند پای نهالانی چند،
بازهم، از ستم سیلِ گران،
وکَشدنطفه هررویش را
ازدلِ خاک بُرون.
وبهارانِ سپید زیبا،
یک یک از شاخه شناورگردند،
بی هدف،
همچنان قایق سرگردانی،
دریمِ طوفان زا .
***
وای من!
ای پدر! این قصه بس است.
دیگران هم مگرازوحشت سیل،
بذری هرگز ننشاندند به دشت،
ونکردند نهالی راغرس .؟
اگرازرگباری،
یا که طوفانی سخت ،
همه را وحشت ویرانی بود.
دیگرامروز ، نشانی ازتاک،
درجهان بود؟
ویا،
نامی از تاک نشان!؟
یا سرشاخه سروی زیبا
بافرّسرسبزی،
قصّه می گفت وسرودی می خواند،
پوپکی یا که هزارآوایی؟
***
می روم،
می روم
امروز به دشت
تا بیفشانم باز
تخم اُمید، گُل آزادی
دردل خاک وطن.
با همین وحشت سیل!!!
می روم.
تا بکنم غرس نهال گردو .
با سلاح ایمان .
در همین مرحله بیم واُمید،
درهمین برهه ی خونین زمان !
=====================================
«نهان کی ماند آن رازی کزوسازند محفلها»
اینهم دسته گُلی دیگرازمصرف کلاهای چینی . به راستی مسئول کیست؟
=============================================
فاجعه در بیمارستان شرکت نفت
شرکت نفت چهارشنبه، 2 شهریور ماه 1390 برابر با 2011 Wednesday 24 August فاجعه در بیمارستان شرکت نفت تهران سایت انتخاب: هفته گذشته اتفاقاتی در بیمارستان شرکت نفت تهران افتاد که متاسفانه با بایکوت خبری محض نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی همراه شد. ماجرا از این قرار بود که در یک روز کلیه افرادی که در این بیمارستان تحت عمل جراحی قرار می گیرند بعد از عمل هرگز به هوش نیامده و ساعاتی بعد فوت کردند. سپهر ملک احمدی نوجوان 13 ساله از جمله همین بیماران بود. وی از ناحیه قفسه سینه تحت عمل جراحی قرار گرفته بود و به گفته پزشک معالج عمل کاملا موفقیت آمیز و بدون هیچ مشکلی به پایان رسید اما سپهر هرگز به هوش نیامد. در همین روز حتی بیمارانی که تحت عمل زیبایی بینی نیز قرار گرفته بودند نیز به هوش نیامده و متاسفانه همگی از دنیا رفتند. داروی تقلبی بیهوشی چینی علت اصلی مرگ این افراد اعلام شده است. به گواه همسایگان خانواده مرحوم سپهر ملک احمدی تنها 6 روز پس از این حادثه با فشارهای اطلاعات در شهر اراک خانواده ملک احمدی مجبور به جمع آوری بنرها، اعلامیه های و پیام های تسلیت اقوام و دوستان خود از روی دیوار شدند که تحمل این درد را برایشان بیشتر نیز کرده است. مسئولین بیمارستان بدون هیچ پاسخی تنها در برابر این فاجعه سکوت کرده اند و به خانواده های داغدیده هیچ توضیحی داده نمی شود این در حالی است که بیمارستان با تایید چینی بودن آمپول های بیهوشی به تقلبی بودن آنها اعتراف کرده اند. جای تاسف باقیست که مسئولین وزارت بهداشت ایران و قوه قضاییه به جای بررسی این موضوع و رسیدگی به شکایات خانواده های داغدیده به بایکوت خبری آن پرداخته اند و مانع از انتشار آن شده اند. گویا روابط با چین و ورود داروهای تقلبی برای آقایان از طریق آقازاده ها ارزش
نقل خبرازسایت ملّی مذهبی
به مناسبت روز جهانی قدس
حکایت درباب
روزجهانی
قدس
یکی ازدوستان که به او ارا دتی دیرن وباوی خاطراتی شیرین داشتم.مرا به
شرکت در راهپیمایی روز قدس فرا خواند ودرفضیلت آن سخنهاراند.
کلام گرمش ، چنانم منفعل1 کردکه آتش اشتیاق درتنور سرددلم،مشتعل
کرد.
لیکن روز موعود کسالتی مزاجم را مُستولی وموجب بدقولی شد. روز دیگر
که توفیق ملاقات دست یافت ، چهره از من به نکوهش برتافت. چون اورا
رنجیده خاطر یافتم، به تسلی اش پرداختم. وبه عذرتقصیرگفتم:
مگر نه این خانه راخدایی ست وخانه خدای قدس وکعبه یکی ست؟!
یاد ربّ جلیل کعبه فتاد با تبسم جواب مثبت داد
موقعیّت را مغتنم دیدم ودامن سخن را به اعجازابابیل کشیدم وازکردارو
گفتارجناب عبد المطب براو خواندم.
اِنّی رُبَ الابلِ وانَّ للبَیت رُبا2
تا توسن خیالش را به وادی حجازکشاندم وباتوکل به مشیت الهی درّیتیم
کلام سُفتم وچنین گفتم:
درخـدمـت اوبـود ابـابـیـل
درحضرت اوست رمل وسجیل
هـر لحظه مشیّتش بخواهـد
درهم شـکـنـد صـلابـت پـیـل
پس از لختی تأمل3 و تعمق4 با تأنق5 گفت:
قـدرتِ عـامـه ی مسلمانـهـا
بـه یقین بـرتـر ازابابیل است
این همه اسلحه که دریدماست
هریکی،یک جهان سجّیل است
یـک تـهـاجم اگـر شود، بینی
خود عدوروبه است نی پیل ست
آن مشیّت که گفته اند به خلق
همه درعـزم جمع تسجیلَ6ست
--------------------
1- اثرپذیرفته .
2- من صاحب شترانم که برای مطالبه آنها آمده ام،خانه خود صاحبی دارد .
3- اندیشه کردن .
4- گفتاروکردارخودرامحکم ومتقن انجام دادن .
5- ثابت ومحکم
6- قباله کردن ، ثابت ومحکم ، حکم دادن ،عهدوپیمان ومسجل کردن .

